دانشجويان آزاديخواه و برابرى طلب
|
اینجا سعى خواهم کرد در باره آنچه به سرنوشت ما انسانها مربوط و مهمه بنویسم، از سیاسیش گرفته تا فرهنگى و اجتماعى و غیره. البته اگر وبلگم باز مسدود و فیلتر نشه. اولین وبلگم به همین نام که سال ٨٢ ایجاد کرده بودم، بهمن ٨۵ مسدود شد. اما دسترسى به آرشیو مطالبم ممکنه و لینک آن موجود است. روشن کردن چند موضوع را ضرورى ميدونم. من نه تنها مذهبى نیستم بلکه از مذهب حالم بهم میخورد. مذهب را "افیون" توده ها و عامل ارتجاع و نابرابرى دانسته و هیچ احترامى براى مذاهب بطور کلى قائل نیستم، اما انتخاب مذهب و لامذهبى را حق طبیعى هر انسانى میدانم. تنها هویت اصلى من "انسان" است. اسمها و شناسنامه ها و پس و پیشوندهاى مذهبى، ناسیونالیستى و نژادى اى که براى من و میلیونها انسان دیگر تراشیده اند براى من پشیزى ارزش ندارد. کره زمین را وطن خود دانسته و مخالف هرنوع مرز و پرچم و جدایى انسانها از همدیگر هستم. مثل خیلیها، البته بیشتر در بین طیف راست و ملى مذهبیون، که شهامت و جرات آنرا ندارند که خود را طرفدار سیاستى و یا حزبى بدانند، و در عوض براى عوامفریبى خود را "بیطرف" معرفى میکنند،نیستم. من کاملا باطرف هستم. روشن و شفاف خود را کمونیست و مدافع نظریات مارکسیستى(کارل مارکس) و حکمتیستى(منصور حکمت)میدانم. فکر میکنم که "علم رهایى طبقه کارگر" و در نهایت بشر از دریچه افکار این دو شخصیت و رهبر سیاسى و عملى کردن و پراکتیک آن میگذرد، به عبارتى دیگر کمونیسم تنها راه رسیدن به رفاه و آسایش و سعادت است. طورى دیگر میشود زندگى کرد و دنیایى بهتر میشود ساخت، و خواهیم ساخت. |
"قول بده، که اگر من توانستم قهرمان باشم،
تو دستکم چون انسانى باوجدان رفتار کنى"
جان لوکاره، خانه روسیه
ایرج آذرین در حزب کمونیست کارگرى ایران دو مقاله نوشت، دو "ستون آخر" کوتاه براى نشریه انترناسیونال. در دومین و آخرین این نوشته ها در مرداد ١٣٧٢، در یادداشتى با عنوان "دوران ناقهرمانى"، از این شکوه کرد که گویا عصر قهرمانى در صفوف چپ سر آمده است. گفت رویگردانى "جوان تحصیلکرده طبقه متوسط ایران" از "فعالیت متشکل سیاسى" از سر محاسباتى "بقالانه" است، تلاشى است براى بازیابى مکانى سزاوار و "متناسب با ارج طبقه اش در سلسله مراتب همین جامعه". ایرج آذرین در مقابل اصرار داشت که "تصور وقوع انقلاب کارگرى، حتى تصور پیشروى کارگران در چهارچوب همین نظام مسلط، بدون قهرمانى هاى جمعى و فردى تنها نشانه خوشباورى احمقانه میتواند باشد".
ایرج آذرین این را گفت... و رفت.
٭ ٭ ٭ ٭
ایرج عزیز،
پاسخت به نامه مربوط به ختم یا محو عضویت ات در حزب منطقا نمیبایست خطاب به من نوشته شود. من به حقیقت مسائلى که طرح میکنى نزدیک تر از آن بوده ام که بتوانم به نفعت شهادت بدهم یا داورى باشم که قرار است حکم به برائتت بدهد. منى که میدانم چرا رفتى، چگونه رفتى، به چه مشغول شدى، منى که میدانم چرا گرد هم آمده اید، چند نفر هستید، چکار میتوانید و نمیتوانید بکنید، منى که میدانم ظرفیت هایتان چیست، سیاست هایتان کدام است، حب و بغض هایتان از کجاست، و محاسباتتان، چه "بقالانه" و چه جز آن، از چه قماش است، من قاعدتا مخاطب نامه تو نمیبایست باشم. نامه تو براى پوشاندن و رنگ آمیزى حقایق براى کسانى است که نامى از شما شنیده اند و بغضى از ما در دل دارند. خطاب به اصغر کریمى و من است، اما رو به آنهاست.
میگویى "آموخته ام" که پشت دروغ غالبا خود فریبى نهفته است. لحن حکیمانه است، اما حقیقت چندانى در این درس نیست. ٩٩ درصد دروغهاى جهان امروز از سر منافع روشن سیاسى و اقتصادى، و توسط دستگاه هاى متخصص و حرفه اى دروغ پراکنى ساخته و پرداخته میشود که خود حقایقى را که به قلب آن کمر بسته اند بخوبى میشناسند. مشکل اینجاست که این حکمت عاریه بیان حال خودت هم نیست. اشکال کار تو، اینجا، خودفریبى نیست.
حقیقت این است که این هم قرار است "مانیفست" تو باشد، اعتبارنامه اى براى ارائه به حزب استعفا. قرار است جایى، به نحوى، براى ثبت در پرونده، تو هم برخاسته باشى و چیزى گفته باشى. این قرار است آن سکوت و کناره گیرى از سر "مصلحت جنبش" و نمیشد و نمیتوانستم ها را یکشبه جبران کند. وگرنه چرا باید راه باز کنند و فرش پهن کنند و بالاى مجلس بنشانند؟
از قرار هنوز هم "دوران ناقهرمانى" است.
ما دوست دیرین هم بودیم. این دوستى ارزش داشت. میشد آن را معامله نکرد. من هنوز نمیکنم. اما از نظر سیاسى احترامى براى خط مشى و کار و روش و امیال و رویاهایتان قائل نیستم. شخصا امیدى به آینده سیاسى تان ندارم. پلاتفرم سیاسى شما یک پلاتفرم راست است. این پلاتفرم در دوران رکود و وقتى "جوان تحصیل کرده طبقه متوسط" قرار بود با محاسبات "بقالانه" سیاست را به نفع جایگاه طبقاتى اش کنار بگذارد، شاید میتوانست از اقبالى برخوردار شود، اما به سختى بتواند پلاتفرمى براى بازگشت به سیاست و جذب نیرو در محیط سیاسى متلاطم امروز باشد. اگر میشد، کشتگرها و امیر خسروى ها قبلا کرده بودند.
بنظر من شما حزب نمیسازید، به این دلیل ساده که حزب سازى ایجاب میکند که شما "بنیانگذار"ها و "سیما"هاى گرانقدر، به راى دیگران و به اصل انتخابات براى تعیین رهبرى یک حزب احترام بگذارید و به عضویت در یک مجمع با راى برابر با جوانترها و چه بسا تواناترها تن بدهید. اما اگر به این حاضر بودید، پایان "کانون کمونیسم کارگرى" پایان "همراهى (تان) با منصور حکمت براى ایجاد یک حزب کمونیست کارگرى" از آب در نمیامد. شما حزب نمیسازید، چون حزب سازى ایجاب میکند تفاوتهایتان را بگوئید، ایجاب میکند شهامت داشته باشید نظرات اثباتى تان را صریح و روشن ابراز کنید، به قضاوت دیگران بسپارید، مسئولیت عواقبش را قبول کنید. اما اگر به این قادر بودید، نیازى به پناه بردن به "طرق دیگر" براى "خدمت به سوسیالیسم" نمى دیدید. شما حزب نمیسازید، چون نه براى تحزب بلکه علیه آن به میدان آمده اید. شما حزب نمیسازید، چون اینکاره نیستید.
ایرج عزیز، توجیهاتت را خواندم، انتخابت را متوجه شدم. متاسفم.
نادر (م.ح)
٢ ژوئیه ١٩٩٩
...